نديدم از شكفتن جز شرار غم در اين گلشن * شقايقوار صدها داغ ديدم ، تا چه پيش آيد
قدحپيماى بزم عاشقان شور جنون بودى * شرابى هم از اين ساغر چشيدم ، تا چه پيش آيد
ز جان تا نگذرى ، هرگز نيابى وصل جانان را * تو گفتى اين سخن من هم شنيدم ، تا چه پيش آيد
چو شمعى تا شود روشن ز من خلوتگه ياران * به آتش هستى خود را كشيدم ، تا چه پيش آيد
به گلزار وصالت ره نمىبردى نسيم ، امّا * گلى دزدانه من زين باغ چيدم ، تا چه پيش آيد
هماى اوج عشقم گرچه ، امّا از بد دوران * به زير شهپر حسرت خزيدم ، تا چه پيش آيد
به اوج آسمانها همچنان مرغ سبكبالى * ز شوق دانهء وصلت پريدم ، تا چه پيش آيد
چو شبنم توسن همّت به ميعاد فلك راندم * به خورشيد جهانپيما رسيدم ، تا چه پيش آيد
مقيم كعبه شد زاهد ، و ليكن در سر كويت * منِ افتاده هم منزل گزيدم ، تا چه پيش آيد
به شوق كعبه اندر وادى عشق و وفا « شبخيز » * گزند خار غم بر جان خريدم ، تا چه پيش آيد
فنون جنون
آخر عشق ، جنون بود ، نمىدانستيم * حلّ اين مسأله چون بود ، نمىدانستيم
نام مجنون نه به خود شهرهء آفاق شدهست * در جنون نيز فنون بود ، نمىدانستيم
كمكم آگه شدم از پردهء اسرار كه دوست * لطفش از قهر فزون بود ، نمىدانستيم
عاقبت تجربه آموخت كه در پنجهء عشق * عقل بىچاره زبون بود ، نمىدانستيم
ديگر افسانه مخوان از سر گيسوى نگار * زلف آن فتنه فسون بود ، نمىدانستيم
آنكه يكعمر دم از سيرت يكرنگى زد * در صف بوقلمون بود ، نمىدانستيم
با همه دولت آزادگى و طبع بلند * بخت « شبخيز » نگون بود ، نمىدانستيم
شكوه عشق
نه از قبيلهء خاكى ، سمايىام امروز * فرشته كسوتىام ، كبريايىام امروز
ز چشمهسار خلوص خدا وضو دارم * جمال آينهء پارسايىام امروز
شكوه عشق در اين وادىام درافكندهست * غريب دهكدهء آشنايىام امروز