تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
نديدم از شكفتن جز شرار غم در اين گلشن * شقايق‌وار صدها داغ ديدم ، تا چه پيش آيد قدح‌پيماى بزم عاشقان شور جنون بودى * شرابى هم از اين ساغر چشيدم ، تا چه پيش آيد ز جان تا نگذرى ، هرگز نيابى وصل جانان را * تو گفتى اين سخن من هم شنيدم ، تا چه پيش آيد چو شمعى تا شود روشن ز من خلوتگه ياران * به آتش هستى خود را كشيدم ، تا چه پيش آيد به گلزار وصالت ره نمىبردى نسيم ، امّا * گلى دزدانه من زين باغ چيدم ، تا چه پيش آيد هماى اوج عشقم گرچه ، امّا از بد دوران * به زير شهپر حسرت خزيدم ، تا چه پيش آيد به اوج آسمانها همچنان مرغ سبكبالى * ز شوق دانهء وصلت پريدم ، تا چه پيش آيد چو شبنم توسن همّت به ميعاد فلك راندم * به خورشيد جهان‌پيما رسيدم ، تا چه پيش آيد مقيم كعبه شد زاهد ، و ليكن در سر كويت * منِ افتاده هم منزل گزيدم ، تا چه پيش آيد به شوق كعبه اندر وادى عشق و وفا « شب‌خيز » * گزند خار غم بر جان خريدم ، تا چه پيش آيد

فنون جنون

آخر عشق ، جنون بود ، نمىدانستيم * حلّ اين مسأله چون بود ، نمىدانستيم نام مجنون نه به خود شهرهء آفاق شده‌ست * در جنون نيز فنون بود ، نمىدانستيم كم‌كم آگه شدم از پردهء اسرار كه دوست * لطفش از قهر فزون بود ، نمىدانستيم عاقبت تجربه آموخت كه در پنجهء عشق * عقل بىچاره زبون بود ، نمىدانستيم ديگر افسانه مخوان از سر گيسوى نگار * زلف آن فتنه فسون بود ، نمىدانستيم آنكه يك‌عمر دم از سيرت يكرنگى زد * در صف بوقلمون بود ، نمىدانستيم با همه دولت آزادگى و طبع بلند * بخت « شب‌خيز » نگون بود ، نمىدانستيم

شكوه عشق

نه از قبيلهء خاكى ، سمايىام امروز * فرشته كسوتىام ، كبريايىام امروز ز چشمه‌سار خلوص خدا وضو دارم * جمال آينهء پارسايىام امروز شكوه عشق در اين وادىام درافكنده‌ست * غريب دهكدهء آشنايىام امروز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 215 | سيد محمد باقر برقعى