ز شور نغمهء خاطرنواز بلبلان در باغ * شقايق دست در دست صبا ، مستانه مىرقصد
نمىدانم چه افسونيست در تار سر زلفت * كز آن ساز سخن تا مىكند دل ، شانه مىرقصد
بيا در حلقهء مستان نگر ، كز غلغل مينا * به هر سويى سيهمستى چو من رندانه مىرقصد
شگفتى با صفاى صد هزاران گلستان اى گل ! * نه بىجا در هوايت دل چنان پروانه مىرقصد
بنازم لطف سوداى جنون را كز سرِ مستى * ز خود بىخود در اينجا عاقل و ديوانه مىرقصد
بيا « شبخيز » بنگر چون تو هر صاحبخرد از شوق * در اين بزم جنون بىباده و پيمانه مىرقصد
حديث جام
صحبت از نام مكن ، صحبت جام است اينجا * هرچه گويند بهجز باده ، حرام است اينجا
حرمت جام نگه دار ، كه صد چون ، جمشيد * دست بر سينه ، كمربسته غلام است اينجا
در سرت گر هوس عالم قدس است ، بيا * كان همه بُعد مسافت ، دوسه گام است اينجا
تا مى و ميكده و ساغر و ساقى باقيست * حورى و كوثر و فردوس كدام است اينجا ؟
گوشهء ميكده خلوتكدهء طاعت ماست * پير رندان خرابات ، امام است اينجا
منشين طاير دل ! از سر عالم برخيز * كه جهان دانه و جان حلقهء دام است اينجا
دعوى فضل ز نقص است در اينجا « شبخيز » * چون به يك ساغر مى ، كار تمام است اينجا
داغ شقايق
ز ياران رشتهء الفت بريدم ، تا چه پيش آيد * چو عنقا قاف عزلت برگزيدم ، تا چه پيش آيد