بىخود از شعشعهء روى تو بودم كه به شب * شرر از عشق نمايان شد و افسانه بسوخت
قصّهء عشق تو گوى از كف شيرين بربود * تلخى طعم مى اندر تب مستانه بسوخت
ساقيا ! جام شرابت تن بيمار گداخت * گرمى آتش عشقت مى و ميخانه بسوخت
جلوهء عشق برون آمد و انديشه شكست * در فروغ گل رويش گل و گلخانه بسوخت
« شاهدا ! » خرقهء صوفى به خرابات مبر ! * كه در اين ميكده هم زاهد و ديوانه بسوخت
مفتى و شيخ دگر طعنه به « شاهد » نزنند * زين شرر خانقه و كسوت شاهانه بسوخت
ميلاد حجّت حقّ
اى دلبرم ! فرزانهام ! فرزانه دلبر مىرسد * نك ماه شعبان آمده ، سرو صنوبر مىرسد
ساقى درآ اندر برم ! بنگر تو ساز و ساغرم * از نسل مولايم علىّ ، دردانه گوهر مىرسد
بزمى بيارا ساقيا ! دستى برافشان از صفا * چشمى گشا بر آسمان ، بين پور حيدر مىرسد
گو جمله تنها جان شويد ، بر خوان دل مهمان شويد * بزم عطش بر پا كنيد ، جامى ز كوثر مىرسد
ساقى ! شكن انديشه را ، از خاك پر كن ريشه را * اندر فضا سيّال شو ، بين شمس اكبر مىرسد
گو خانهها ويران كنيد ، دلها همه پرّان كنيد * آتش زنيد اين دير را ، ساقى و ساغر مىرسد
گوييد بر و بحر را ، روستانشين و شهر را * هم جيش و هم عسكر و را ، شاهانه افسر مىرسد
از عرش مىآيد ندا ، من حجّتم سوى شما * آذين كنيد عرض و سما ، مولا و سرور مىرسد
جمله خراباتى شويد ، مست و مناجاتى شويد * يكسر سماواتى شويد ، آهنگ ديگر مىرسد
ساقى ! پريشانى مكن ، احساس حيرانى مكن * از يمن ميلادش ، دلا ! لطف سراسر مىرسد