تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
بلبل عشق ز فرهاد و ز مجنون بسرود * من غريبانه در اين صومعه غمخوار شدم جلوهء حقّ به دلم شعلهء مستانه بزد * همچو منصور پذيراى سرِ دار شدم سالكان ! ره بگشاييد كه درگاه عمل * به جهان هم‌سفر بو ذر و عمّار شدم صوفيان راه حقيقت نگشايند به كس * از دمِ عارف دلداده مددكار شدم درِ ميخانه ببنديد كه خمّار نىام * از فراق رخ جانانه دل‌افكار شدم به خرابات چو رفتيد ، مرا هم ببريد * كه در اين ميكده من خسته و بيمار شدم خواجه و طعنه‌زن و مفتى و پيمانه‌فروش * جملگى بىخبرند كز همه بيزار شدم شاهد و شيخ و شراب و گل و پروانه و شمع * همه را پشت سر انداخته ، هشيار شدم خانه و كعبه و سجّاده و مسجد همه را * به هواى سر كوى تو خريدار شدم هاتف از غيب ندا داد كه من * از گذرگاه تب عشق به حقّ يار شدم

سوز هجر

ساقيا ! پيمانه آور ، زين عطش جانم بسوخت * جامهء صبرم دريد و ، عهد و پيمانم بسوخت خرمنم آتش گرفت و ، عمرم آخر شد تمام * خامه‌ام آتش زد و ، كِلك و قلمدانم بسوخت ناله‌هايم از فراغت ، در جهان فرياد شد * شعله از كويت برآمد ، باغ و بستانم بسوخت ساقيا ! جامى فِرست و ترك آن پيمانه كن * توشه‌ام از كف برفت و ، جمله ، انبانم بسوخت جام مى برگير و ، يك‌دم غافل از فرمان مشو * مُردم اندر غربت و ، در خانه سامانم بسوخت « شاهدا » جامى بنوش و رو سوى ميخانه كن * شمس من از در ، درآمد ، شام هجرانم بسوخت

روز پرستار

مژده اى هم‌وطنان ! روز پرستار آمد * زندگىبخش و اميدآور بيمار آمد پر گشاييد ملائك ! كه در عرصهء خاك * فارغ از درد محن هر تن تب‌دار آمد آن سفيدجامه كه كانون محبّت بودش * مرهمى بود كه بر غمزهء غمخوار آمد آن پريچهره كه چون حور ز فردوس برين * با بشارت به‌سوى قلب دل‌افكار آمد