بلبل عشق ز فرهاد و ز مجنون بسرود * من غريبانه در اين صومعه غمخوار شدم
جلوهء حقّ به دلم شعلهء مستانه بزد * همچو منصور پذيراى سرِ دار شدم
سالكان ! ره بگشاييد كه درگاه عمل * به جهان همسفر بو ذر و عمّار شدم
صوفيان راه حقيقت نگشايند به كس * از دمِ عارف دلداده مددكار شدم
درِ ميخانه ببنديد كه خمّار نىام * از فراق رخ جانانه دلافكار شدم
به خرابات چو رفتيد ، مرا هم ببريد * كه در اين ميكده من خسته و بيمار شدم
خواجه و طعنهزن و مفتى و پيمانهفروش * جملگى بىخبرند كز همه بيزار شدم
شاهد و شيخ و شراب و گل و پروانه و شمع * همه را پشت سر انداخته ، هشيار شدم
خانه و كعبه و سجّاده و مسجد همه را * به هواى سر كوى تو خريدار شدم
هاتف از غيب ندا داد كه من * از گذرگاه تب عشق به حقّ يار شدم
سوز هجر
ساقيا ! پيمانه آور ، زين عطش جانم بسوخت * جامهء صبرم دريد و ، عهد و پيمانم بسوخت
خرمنم آتش گرفت و ، عمرم آخر شد تمام * خامهام آتش زد و ، كِلك و قلمدانم بسوخت
نالههايم از فراغت ، در جهان فرياد شد * شعله از كويت برآمد ، باغ و بستانم بسوخت
ساقيا ! جامى فِرست و ترك آن پيمانه كن * توشهام از كف برفت و ، جمله ، انبانم بسوخت
جام مى برگير و ، يكدم غافل از فرمان مشو * مُردم اندر غربت و ، در خانه سامانم بسوخت
« شاهدا » جامى بنوش و رو سوى ميخانه كن * شمس من از در ، درآمد ، شام هجرانم بسوخت
روز پرستار
مژده اى هموطنان ! روز پرستار آمد * زندگىبخش و اميدآور بيمار آمد
پر گشاييد ملائك ! كه در عرصهء خاك * فارغ از درد محن هر تن تبدار آمد
آن سفيدجامه كه كانون محبّت بودش * مرهمى بود كه بر غمزهء غمخوار آمد
آن پريچهره كه چون حور ز فردوس برين * با بشارت بهسوى قلب دلافكار آمد