ملاحت ميهمان اوست ، گو حسن دگر نبود * ميان هر غزل يك معنى رنگين شود پيدا
شود او رهنماى راستين در عالم وحدت * به گيتى گر كه يك چشم حقيقتبين شود پيدا
به محض ديدن ظالم ، دل مظلوم مىلرزد * كبوتر رنگ مىبازد ، اگر شاهين شود پيدا
به كسب علم و دانش جهد كن تا در جهان هستى * به قول ختم پيغمبر اگر در « چين » شود پيدا
اگر بلبل به فصل دى شود دلخون ز هجر گل * رسد روزى كه بر وى ماه فروردين شود پيدا
به فكرِ بكرِ « قدسى » آفرين « شاهد » كه مىگويد * « ز شبنم خال مشكين بر رخ نسرين شود پيدا »
دُرهاى غلطان
زدى بر شمع اى پروانهء مسكين پَرِ خود را * به باد عشق دادى عاقبت خاكستر خود را
تو را جان بود بهتر گوهر هستى ، ولى از عشق * زدى بر آتش رخسار جانان گوهر خود را
بگو اى باغبان در گلستان با بلبل بيدل * گشايد روى برگ گل دمادم بستر خود را
به شب دُرهاى غلطان مرهم زخم گنه باشد * به آب چشمهء زمزم مده چشم ترِ خود را
قدم چون مىنهى در بارگاه عشق ، آگه باش * كه جبريل امين مىگستراند شهپر خود را
ز پاكى همچو يوسف باش ، كز ناپاكى باطن * زليخا كرد از عصيان سيه چون اختر خود را
مبين با ديدهء تحقير بر پير جهانديده * كه تيغ كهنه روزى مىنمايد جوهر خود را
چو مىبينم به چشم خويش گفتار بزرگان را * به آب شرم خواهم شست اينجا دفتر خود را
كلام « صائب » شيرينسخن الهام شد « شاهد » * « مزن بر سنگ پيش سخترويان گوهر خود را »