ياد دوست
ظلمت جهل و هوا را نسبتى با نور نيست * چشم اعمى را نظر بر جلوهگاه هور نيست
باطن خود پاك ، روشن كن ، چو روى مهر و ماه * قلب پرنور از جوار رحمت حقّ دور نيست
چون تجلّىگاه جانان شد دل مرد خدا * نزد او غير از رضاى كبريا منظور نيست
دل به ياد دوست گر باشد ، مكان را نيست شرط * مقصد موسى مناجات است كوه طور نيست
بهر مؤمن زندگانى لذّتى دارد جدا * هيچ مطرح نزد او شيرين و تلخ و شور نيست
سدّ راه مرد حقّ هرگز نگردد نفس دون * چون دلش بر آب و رنگ اين جهان مسرور نيست
امتياز عالِم از جاهل بود چون روز و شب * روشنىّ مهر ، همسطح شب ديجور نيست
طبع « شاهد » امتحان خويش نيكو داده است * گرچه بين شاعران شهر خود مشهور نيست
روى جانان
گفتم بهار روى تو ، گفتا كه ديدنىست * گفتم گل وصال تو ، گفتا نچيدنيست
گفتم لب تو چشمهء آب بقا بود * گفتا حديث عشق از اين لب شنيدنيست
گفتم كه جان بهاى ره عشق مىدهم * گفتا مگر كه عشق بتان هم خريدنيست
گفتم كه آيتيست ز صنع خدا رُخت * گفتا بيا ببين ! كه گل سرخ چيدنيست
گفتم كه سر به پاى تو بايد شود فدا * گفتا سرى كه عشق ندارد ، بريدنيست
گفتم كه طبع دلكش « شاهد » غزل سرود * گفتا بلى ! ز باغ ، گل خوب چيدنيست
رهنماى راستين
گر آن مه از عنايت بر سر بالين شود پيدا * دل بشكستهام را مرهم تسكين شود پيدا
قيامت قامتان را خم شود قامت به پيش او * به محفل ، گلعذارم چون بصر آيين شود پيدا
بهشتى طلعتى را نازم از قدر و شرف اى دل * ملكخويى كه از تجنيس ماء و طين شود پيدا
بگو با خضر تا كى در پى آب بقا باشى ؟ * صفا و لطف كوثر ز آن لب نوشين شود پيدا
بيا از مصحف رويش بخوان آيات توحيدى * ز خال دلكش آن مهجبين ، ياسين شود پيدا