تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦

ياد دوست

ظلمت جهل و هوا را نسبتى با نور نيست * چشم اعمى را نظر بر جلوه‌گاه هور نيست باطن خود پاك ، روشن كن ، چو روى مهر و ماه * قلب پرنور از جوار رحمت حقّ دور نيست چون تجلّىگاه جانان شد دل مرد خدا * نزد او غير از رضاى كبريا منظور نيست دل به ياد دوست گر باشد ، مكان را نيست شرط * مقصد موسى مناجات است كوه طور نيست بهر مؤمن زندگانى لذّتى دارد جدا * هيچ مطرح نزد او شيرين و تلخ و شور نيست سدّ راه مرد حقّ هرگز نگردد نفس دون * چون دلش بر آب و رنگ اين جهان مسرور نيست امتياز عالِم از جاهل بود چون روز و شب * روشنىّ مهر ، هم‌سطح شب ديجور نيست طبع « شاهد » امتحان خويش نيكو داده است * گرچه بين شاعران شهر خود مشهور نيست

روى جانان

گفتم بهار روى تو ، گفتا كه ديدنىست * گفتم گل وصال تو ، گفتا نچيدنيست گفتم لب تو چشمهء آب بقا بود * گفتا حديث عشق از اين لب شنيدنيست گفتم كه جان بهاى ره عشق مىدهم * گفتا مگر كه عشق بتان هم خريدنيست گفتم كه آيتيست ز صنع خدا رُخت * گفتا بيا ببين ! كه گل سرخ چيدنيست گفتم كه سر به پاى تو بايد شود فدا * گفتا سرى كه عشق ندارد ، بريدنيست گفتم كه طبع دلكش « شاهد » غزل سرود * گفتا بلى ! ز باغ ، گل خوب چيدنيست

رهنماى راستين

گر آن مه از عنايت بر سر بالين شود پيدا * دل بشكسته‌ام را مرهم تسكين شود پيدا قيامت قامتان را خم شود قامت به پيش او * به محفل ، گل‌عذارم چون بصر آيين شود پيدا بهشتى طلعتى را نازم از قدر و شرف اى دل * ملك‌خويى كه از تجنيس ماء و طين شود پيدا بگو با خضر تا كى در پى آب بقا باشى ؟ * صفا و لطف كوثر ز آن لب نوشين شود پيدا بيا از مصحف رويش بخوان آيات توحيدى * ز خال دلكش آن مه‌جبين ، ياسين شود پيدا