پاكى دل
صفاى دل اگر خواهى ، ز چشم تر شود پيدا * كه چشم تر تو را ز رحمت داور شود پيدا
به چشم كم مبين افتادگان پيش پايت را * ز خاك تيرهء صحرا گلِ احمر شود پيدا
چه از بگذشته در فكرى ، بيا فرصت شمار اكنون * محال است آنكه اين دم لحظهء ديگر شود پيدا
زبان آتشين دارى اگر ، انديشه كن بر خود * كه قطع شعله از مقراض شمع و سر شود پيدا
نمىماند نهان اعمال زشت و ناپسند ما * در اينجا گر نشد طاهر ، صف محشر شود پيدا
به حسن خلق ، دلها را مسخّر مىتوان كردن * در اين خصلت مبادا از تو كس بهتر شود پيدا
به حفظ گوهر ايمان ، نما از جان و دل كوشش * بترس از زانكه روزى دزد غارتگر شود پيدا
ز تقوا مىشوى پاكيزه طينت ، همچو مهر و مه * در اين ره سعى كن شايد تو را گوهر شود پيدا
جوانى فرصتى باشد ، اگر اهل عمل باشى * كه در پيرى تو را توفيق آن كمتر شود پيدا
اگر اهل دلى ، از خود مرنجان خاطر كس را * چه از بهر مكافاتت به جان آذر شود پيدا
بيا آيينهء دل را صفايى بخش از طاعت * به كانون وجودت مهر روشنگر شود پيدا
چه بيم از روز محشر « شاهدا » باشد تو را در دل * كه فرداى قيامت ساقى كوثر شود پيدا
نور شب
به آهى مىتوان و اصل به حقّ شد در دل شبها * به جايى مىرسد در نيمهشب فرياد يا ربّها
ز كف هرگز مده دامان شب را تا صفا بينى * دعا را اين زمان « آمين » بود نزديك بر لبها
در آن ساعت كه چشم اختران بيدار مىباشد * بود نيكوترين فرصت براى عرض مطلبها
به تاريكى دل روشن تمنّا كن ز قرب حقّ * كه افزون مىشود در شام ظلمت نور كوكبها
حقيقت هرچه مىخواهى ز توحيد آنچه مىجويى * ز مردان خداجو ! چون نمىيابى ز مكتبها
برو با ياد حقّ خو كن ، تهى از خلق پهلو كن * دل خود را مكن بيهوده شاد از نام منصبها
تو كز نيش زبان آزرده سازى خاطر مردم * چرا دارى دمادم انتقاد از نيش عقربها ؟
به مركبها چه مىنازى ، به موكبها چه مىبالى * نمىدانى كه بىصاحب بسى ماندهست مركبها
تقرّب جويى از « شاهد » بيا تا گويمت رازش * بزن دست توسّل را به دامان مقرّبها