تا در سپيدهدم
خميازهاى كه
از دهان شب
بر دهان من
من نشيند
بر زادگاه اهريمنان
تبعيد كنم .
* آقا !
به تماشايت ايستادهام
با بسترى از
ريواسهاى سبز
تا كودك گرسنهء شعرم را
نان تازهاى بخشى
و در تك زمانى
از سرچشمهء آفرينش
مشتى بنوشم
كه بار تفكّر تابناكت را
با قطار انديشه
به ايستگاه رهايى
بسپارم .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 192
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٩٢