مأنوس كنى
* اكنون آمودريا
پاهاى تو را خيس نمىكند
و آناهيتا ،
بيكار ، در تجربهء معصوميّت . . .
شاليزار ، گندمزار ، جنگل
سينهء شاليزار ،
از هُرم شالىكار
مىسوزد
و به جستوجوى تبار خويش
آلبوم گونىها را ورق مىزند .
گامهاى توفان ،
سينهء خاك را مىفشارد
و تبر درد ،
بر كُندِهء درخت زندگى ،
مرثيه مىخواند .
آنجا ، آن دوردست
درم معبر تقدير
زنى شالىكار ،
خدايش را مىخواند
كه صبورىات را ،
با من تقسيم كن
آى ! شاليزار ، جنگل