داس ،
حيات مرا ، در دِرو گندمزار
در آغوش مىگيرد
گندمزار ! دستت را ،
دراز كن
دشت به استقبال تو آمده
همراه با خورشيد
كه من ،
آن را در مرز شكيبايى
از آيينهاى به وسعت يك مردمك
قد زدهام
با چشمان نوردهام
دوخته بر جادهء شيرى
با چتر نور ،
بر فراز حُجلجتا ،
خنكاى سبز فريادت
آن دم كه بوتههاى تاك
مست از خويش بودند
خواب برنجزار را
برهم زدى
مىگفتى ،
به من تكيه كن با دستهاى بنفشت ،
بر ساق سبز
و من ،
در انديشهء گربهاى كه ،
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٩٠