تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦

زمزم سحر

بر شانهء فرشته بود پرچم سحر * دل‌هاى پاك مىشكفد در دم سحر خورشيد مىشود به جهان نور مىدهد * مانند صبح هركه شود همدم سحر دريائى از فروغ صفا و محبت است * اشكى كه هست هم‌نفس شبنم سحر هرگز دلش چو آينه روشن نمىشود * آن را كه نيست ناله و اشك و غم سحر چون آيه‌آيه نور دل‌انگيز مىشود * نو شد كسى كه ساغرى از زمزم سحر با دانه‌دانه اشك پيام صفا دهد * موسيقيى كه هست به زير و بم سحر

مثل دريا

منم عاشقى مست و شيدا هنوز * كه سرشارم از عشق و سودا هنوز نباشم دمى خالى از شور عشق * كه لبريز از شور و غوغا هنوز نشد شور و شيدايىام كاسته * دل آشفته‌ام مثل دريا هنوز من آن لالهء جاودان عاشقم * كه باشد مرا جا به صحرا هنوز اگر چند سرمستم و سرخوشم * نسازم جدا لب ز مينا هنوز دل از آرزويت نسازم تهى * سپارم دلم را به رؤيا هنوز ره عشق دارد فراز و نشيب * بمان اى دل من شكيبا هنوز

خنده‌ى جاودانه

ما را بهار ، جلوهء اشك شبانه است * چون آفتاب خندهء ما جاودانه است ما از فروغ شط سحر باده مىكشيم * خورشيد ما چراغ دعاى شبانه است هرچند در ميانهء آتش نشسته‌ام * ما را ميان دجلهء اشك آشيانه است شبهاى ما چو روز فروزان و روشن است * بىنور عشق زندگى ما فسانه است فهميده‌ايم ما ز نشانهاى راه عشق * درياى موج‌خيز جنون بىكرانه است در كوچه‌هاى سبز سحر سير مىكنيم * مثل نسيم ، گردش ما عاشقانه است