زمزم سحر
بر شانهء فرشته بود پرچم سحر * دلهاى پاك مىشكفد در دم سحر
خورشيد مىشود به جهان نور مىدهد * مانند صبح هركه شود همدم سحر
دريائى از فروغ صفا و محبت است * اشكى كه هست همنفس شبنم سحر
هرگز دلش چو آينه روشن نمىشود * آن را كه نيست ناله و اشك و غم سحر
چون آيهآيه نور دلانگيز مىشود * نو شد كسى كه ساغرى از زمزم سحر
با دانهدانه اشك پيام صفا دهد * موسيقيى كه هست به زير و بم سحر
مثل دريا
منم عاشقى مست و شيدا هنوز * كه سرشارم از عشق و سودا هنوز
نباشم دمى خالى از شور عشق * كه لبريز از شور و غوغا هنوز
نشد شور و شيدايىام كاسته * دل آشفتهام مثل دريا هنوز
من آن لالهء جاودان عاشقم * كه باشد مرا جا به صحرا هنوز
اگر چند سرمستم و سرخوشم * نسازم جدا لب ز مينا هنوز
دل از آرزويت نسازم تهى * سپارم دلم را به رؤيا هنوز
ره عشق دارد فراز و نشيب * بمان اى دل من شكيبا هنوز
خندهى جاودانه
ما را بهار ، جلوهء اشك شبانه است * چون آفتاب خندهء ما جاودانه است
ما از فروغ شط سحر باده مىكشيم * خورشيد ما چراغ دعاى شبانه است
هرچند در ميانهء آتش نشستهام * ما را ميان دجلهء اشك آشيانه است
شبهاى ما چو روز فروزان و روشن است * بىنور عشق زندگى ما فسانه است
فهميدهايم ما ز نشانهاى راه عشق * درياى موجخيز جنون بىكرانه است
در كوچههاى سبز سحر سير مىكنيم * مثل نسيم ، گردش ما عاشقانه است