تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
بىهراس از پنجهء شاهين كبوتر سر كشيد * در حضور چشم گلچين ، غنچه بىپروا شكفت از مكان تا لامكان آذين به گل بستند و باز * بر سر خاك شهيدان لالهء حمرا شكفت با زلال چشمه‌ساران زنده شد خاك كوير * اختر امّيد ما در نااميدىها شكفت از شگفتىهاى دوران بود كز يك شام تار * بامدادى اين‌چنين جان‌بخش و روح‌افزا شكفت روز يخبندان عالم بود و من ديدم ز شرق * لالهء آتش ميان وحشت سرما شكفت تاول انگشت دهقان ، زخم دست كارگر * بازتاب خشم شد در بطن هر آوا شكفت تندر تكبير ما از عرصهء گردون گذشت * پرتو اقبال ما بر تارك « شعرا » شكفت شد به بزم سينه روشن شمع جان‌افروز عشق * بادهء ايثار رنگين گشت و در هيجا شكفت بر دل تاريك سنگر گشت جارى موج نور * بر لب رزمندهء ما رمز « يا زهرا » شكفت پرچم دشمن به خاك افتاد و ظلمت رنگ باخت * پرتو فتح المبين بر ظلمت يلدا شكفت رهگذار ، آخر درنگى كن كه اندر دشت فقر * عاقبت گل‌هاى آبىرنگ استغنا شكفت بحر چشمانم نگر « سيمين » كه هردم بىشمار * شاخهء مرجان سرخ از عمق اين دريا شكفت

منادى عشق

سياهى از سر دامان شب پريد ، بيا * بشير نور به صحراى دل رسيد ، بيا سپيده بر سر گلزار پرطراوت صبح * به ناز خندهء مستانه‌اى دميد ، بيا نگر كه زنگى شب در ميان درّه و كوه * سياه‌جامهء خود را ز تن دريد ، بيا دوباره طرّهء زرتار گيسوان فلق * به گِرد بستر گل تار زر تنيده ، بيا بيا كه دست ظفرآفرين فاتح روز * ز آسمان ، گل صدها ستاره چيد ، بيا شراره‌هاى طلا ريخت بر زمين خورشيد * به حجله‌گاه چمن لاله شد پديد ، بيا به‌سوى سفرهء رنگين آب و دانهء دشت * كبوتر از سر اين بام پر كشيد ، بيا ز بس شرارهء آه از دلم به عالم ريخت * تمام برگ درختان شب تكيد ، بيا ز چشمه‌هاى دو چشمم به روى گونهء زرد * هزار گوهرم از اشك تر چكيد ، بيا كنون كه گوش من از نوبهار هستىبخش * دوباره زمزمهء مرغ گل شنيد ، بيا