پروا نكنم از كس و ، انديشه ندارم * گر در همدان پُر شود افسانهام امشب
روى تو اگر جلوه كند ، ماه « سهيل » است * اى مه ! بفروزان به رُخت خانهام امشب
آتش بيداد
جهان ز آتش بيدادگر همىسوزد * ز شعلههاى ستم خشك و تر همىسوزد
ز دستِ دوزخيان اين جهانِ همچو بهشت * چو دوزخ از شرر شور و شر همىسوزد
از اين شرر كه بشر زد به دودمانِ بشر * يقين بدانكه جهان سربهسر همىسوزد
چراغ فكرتِ دانا كه گيتىافروز است * براى زحمت و رنج بشر همىسوزد
نهال زندگى دختر و پسر امروز * ز جورِ مادر و قهر پدر همىسوزد
عجب مدار كه خورشيد زرفشان خِرد * در اين محيط پى سيم و زر همىسوزد
چه برق بود ندانم كه زد به كشورِ ما * كه شهر و جلگه و كوه و كمر همىسوزد
گمان مبر كه بر احوالِ فقر ملّت ما * دل توانگر صاحب گهر همىسوزد
ميان دايه و مادر ز مرگِ طفل عزيز * كدام يك دلشان بيشتر همىسوزد ؟
چه نكتهايست كه پروانه پيش شعلهء شمع * گرفته جان به كف و بالوپر همىسوزد
شراب نيست كه خونابه است مىنوشم * كباب نيست كه دل يا جگر همىسوزد
« سهيل » سوخت از انديشه آنچنان كاكنون * به حالِ او دل اهل نظر همىسوزد