فروغ جدايى
چه خوب سوختى اى برقِ عشق حاصلِ من * كه سوخت جان و تنم از شرارهء دل من
به غير اشك و دلى سوخته ، چه دارم من ؟ * گر التفات نمايى شبى به منزل من
فروغِ عشق ز كانونِ سينه تابان است * از اين فروغ خداييست نورِ محفل من
هزار بار درِ عقل و هوش را زادهام * به غير عشق ، كسى حلّ نكرد مشكل من
هميشه بود مرا يار و همدم و غمخوار * كجا برفت و چه شد ؟ اى خداى من ، دل من
به خاك من بنشين از وفا كه تا نگرى * شكفته شاخ گُلى دلپذير از گل من
بُتا ! بهشت و بهارِ « سهيل » روى تو است * بهشت را چه كنم ؟ چون تويى مقابل من
كلبهء تاريك
آتش عشقيست بر جانم ، كه مىسوزد دلم را * سرخوش از آنم كه آتش زد دلِ بىحاصلم را
جلوهگر شد برقى از حُسن ازل ، سوزاند يكسر * هستىام را ، جان و تن را ، بهتر از اينها دلم را
من نمىخواهم كه بىاو در بهشتم جاى باشد * اى خداى من ! نشان ده با حضورش منزلم را
هرچه مىبايد بساطِ زندگى را ، هست حاضر * ماهِ عالمتاب من ! روشن كن امشب محفلم را
حالى از رحمت بيا اى ناخداى كشتىِ دل * زورقى دارم شكسته ، رهنمون شو ساحلم را
پايبندِ دل شده جانم ، خدا را ، ساربانا ! * مىبرى با من كجا بىدلبر من محملم را
كلبهام تاريك و جان بىنور و دل در سوزش غم * كاشكى زين خاكدان بيرون بَرَم آب و گلم را
جان ميانِ دلبر و دل حايل است ، اى پردهداران ! * تا ببينم روى او ، آتش زنيد اين حايلم را
زندگانى بر « سهيل » ات بىتو يارا هست مشكل * ماهِ من ! از مهر حلّ كن با نگاهى مشكلم را
گلچينى از گلزار حُسن
دوش مست از چشمِ ساقى هاىوهويى داشتيم * در بيانِ وصفِ رويش گفتوگويى داشتيم