غذاى حاضرى
طعام سرب داغم را چشيدى * زبانت سوخت رخ درهم كشيدى
پذيرايى ز مهمان نخوانده * غذاى حاضرى باشد كه ديدى !
عدالت
سپيده سر زد و گلگون شد افسوس * سرور وى علىّ در خون شد افسوس
زمين هرچند بىحجّت نماند * عدالت با علىّ مدفون شد ، افسوس
كوفه
نمىجنبد ز جا مرداب كوفه * چه دلگير است و سنگين خواب كوفه
در اين ظلمت بمانيد آى مردم ! * به خون آغشته شد مهتاب كوفه !
مرگ سرخ
خروش و ناله آواى حرم شد * نگاه مهربانان غرق غم شد
ز مرگ سرخت اى ماه عطشناك * بميرم ! قامت خورشيد خم شد
خسوف
حريق كينه در خرگه گرفتهست * به طفلانت حرامى ره گرفتهست
سر خونين تو بر نيزه ديدند * همه گفتند امشب مه گرفتهست
خرابهء شام
فراز نيزهها رخشان سرى چند * كبود از تازيانه پيكرى چند
شب است و در دل ويرانهء شام * نشسته ماه و گِردش اخترى چند !