دشت غروب
از دشت غروب ، هاىوهو مىآيد * شب مضطرب و پريشمو مىآيد
از مجلس ختم جانگداز خورشيد * مهتاب پريده رنگ و رو مىآيد
مرد نبرد
ما مرد نبرديم ، چه بُرنا و چه پير * در مكتب ما ، مرگ حقير است حقير
بر منبر نيزه ، اينچنين گفت حسين * مردانه بجنگ ، يا دليرانه بمير
خورشيد
آن نخل به خون تپيده را مىبوسيد * آن مشك ز هم دريده را مىبوسيد
خورشيد كنار علقمه ، خم شده بود * دستان ز تن بريده را مىبوسيد !
دريا
ما قاصد نوريم و جهانپيماييم * ما قافلهسالار ره فرداييم
هر روز سبوسبو ز ما برگيرند * تا آنكه بخشكيم ، ولى دريابيم !
علىّ ، تنهاست
ما اسوهء استقامت و ايمانيم * ما وارث راه بو ذر و سلمانيم
ياران پى كسب زور و زر با تزوير * تنهاست « علىّ » كنار او مىمانيم !
دوبيتىها خطبه
كلامش سنگها را نرم مىكرد * دل افسردگان را گرم مىكرد
زنى در پيش مردى خطبه مىخواند * كه مرد از مرد بودن شرم مىكرد !