شهيد
تو را با جامهاى خونين نهفتند * تو خفتى ، ديدگان ما نخفتند
خزان در باغ ما راهى نيابد * تو پژمردى و بسيارى شكفتند
پاييز
ببين از درد پيچوتاب گل را * چكيده بر زمين خوناب گل را
خزان با خنجر بغضش دريغا ! * دريده پهلوى سهراب گل را
ابراهيم در آتش
زمستان رفته چون نمرود ، خسته * تكيده ، مضطرب ، درهم شكسته
ميان لالهها دشت سوسن * چو ابراهيم در آتش نشسته !
بهار
پرستو توى دالان لانه كرده * هواى روى گل پروانه كرده
زمين مثل بهشته چونكه حوّا * سحرگه زلف خود را شانه كرده
ضريح
به بام عرش پيچيده صدايت * ملك تكبير مىگويد برايت
براى آخرين ديدار بگذار * ببوسم تا « ضريح چشمهايت »
مارق
به لب خندان ولى خنجر به مشتند * اگر خردند ، در پستى درشتند
من از اين قوم « مارق » بيمناكم * « علىّ » را در دل محراب كشتند