حقا كه سزد از سر اعزاز گمارند * صد خيل ملك خادم و دربان تو اى زن
اوصاف كمالات تو را گر بنگارند * از حد گذرد صفحه ديوان تو اى زن
چون فاطمه سرمشق تو شد در همه احوال * از چيست دگر علت حرمان تو اى زن
درماند همى « سوگلى » افسوس نيامد * از عهده اوصاف فراوان تو اى زن
سوز و گداز
دريغ از آنهمه جور و جفا از يار بردنها * دريغ از آنهمه سوز و گداز و غصه خوردنها
طنيدم رشته الفت ترا در بند خود سازم * گسستى عاقبت با آن عناد و پافشردنها
رقيبان را به بزم خود دهى هر لحظه شورى نو * مرا با هجر خود كردى همآغوش فسردنها
الهى تيرهرو گردد سخنچين سيهدل چون * مرا از چشم تو انداخت با آن بدشمردنها
به صحراى جنون خواهم ز داغ عشق تو مردن * كه بيزارم ز مخمورى در اين ميخانه مردنها
كجا از دل رود بيرون خيال عشق و دلدارى * حذر بايد از اول كرد از اين دلسپردنها
به خيل عاشقان چوگان عشق هرگز نبازيدم * شدم شهره به گوى سبقت از عشاق بردنها
دلا درمان حزن تو نواى مطرب و مى نيست * حديث « سوگلى » بشنو ز بهر غمستردنها