محفل اغيار
شيشه دل را به سنگ غم مكسّر مىكند * بىوفا حكم جفا بر ما مقرّر مىكند
يكدم از تير بلايش جان من آسوده نيست * با صف مژگان ز پس مشق مكرّر مىكند
لوح دل را جمله از نقش رخش آراستم * او كنون داغ جدايى را مصوّر مىكند
زنگ غم ز آئينه دل مىزدايم باز او * با غبار بىوفائيها مكدّر مىكند
شمع رخسارش دمى بر شام تار ما نتافت * محفل اغيار را دائم منوّر مىكند
سرو ناز قامتش چون مىخرامد در نظر * جلوهها در ديده چون باغ مشجّر مىكند
« سوگلى » دل را قوى دار از كنايات رقيب * كاين غزل قلب غزالان را مسخّر مىكند
در سوگ زهرا عليها السّلام
صبحى ننمايد به افقها گذر امشب * گويا كه بدنبال ندارد سحر امشب
نز مهر كشد مهر سر از دامن خاور * نز روزن اميد بتابد قمر امشب
من هستم و درد و الم سوز درونم * آتش كشد از سينهى خونبار سر امشب
از داغ دلم ذوب همى مىشد و مىسوخت * گر مونس من بود به يكدم هجر امشب
از بارقهء محنت جانسوز فراقش * بارد بدل اهل ولايت شرر امشب
در كلبهى احزان بنگر جمله شكسته * بر مرغ دل عالميان بالوپر امشب
ترسم كه بنامش بكنم تا كه اشاره * گردد متلاطم ز غمش بحر و بر امشب
از شورش ماتمزدگان محشر كبراست * بس ديده و دل گشته به خون غوطهور امشب
تشويش به ذرات جهان يكسره دارد * از فاجعهء رحلت زهرا خبر امشب
در حيرتم از كثرت اين ظلم نگردد * افلاك چرا يكسره زير و زبر امشب
زايل نشود « سوگلى » اين سوز و گدازت * چون ديد تو را فاطمه با چشم تر امشب