تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
ترسم كه بميرم ز غمت هيچ نگيرى * از حال من آنگاه سراغى كه چرا نيست اندر طلبت « سوگلى » از پاى درآمد * آن‌سان كه دگر به روى اميد شفا نيست

سرود دل‌آرا

روى بنما تا كه اى گل بلبل شيدا بخندد * يا كه از شوق دو چشمت نرگس شهلا بخندد اى بهار حسن بر سير چمن بازآ خرامان * تا كه گل شاداب گردد سرو دل‌آرا بخندد گر نسيم‌آسا گذشتى بر فراز كوهساران * لاله با آن داغ سوزان در دل صحرا بخندد مهر رخسار از پس زلف سيه كن آشكارا * هركجا تا تيره‌روزى باشد اين دنيا بخندد آنكه در هجران تو امروز باشد اشكباران * در حريم وصلت اى جان روز و شب فردا بخندد من كه عمرى بر عتاب و اخم او هستم شكيبا * اين اميدم هست روزى آن صنم بر ما بخندد آنكه بگذارد قدم در ملك محنت‌زاى عشق * صد هزاران بار مىگريد كلامى تا بخندد « سوگلى » تنها ز يار بىرقيب من برآيد * در وجاهت در لطافت بهتر از گلها بخندد

نصيب

ياد گيسوى تو كردم شد پريشانى نصيبم * وادى عشق تو جستم گشت حيرانى نصيبم از صباح وصل مىدادم بدل اميد و گرمى * شد ز راه بىوفايى شام هجرانى نصيبم آمدم دردىكش ميخانه چشم تو باشم * چشم پوشيدى ز من كردى پشيمانى نصيبم كردم آهنگى كه چنگى برزنم بر تار مويت * بند شد بر دست و پايم گشت زندانى نصيبم آرزويم قطره‌اى بود از يم عشقت چشيدن * غرق طوفانم تو كردى موج عصيانى نصيبم لب گشودم بر سخن تا از كمان ابروانت * از صف مژگان نمودى تير و پيكانى نصيبم وعده امروز و فرداى تو عمر خضر خواهد * آى و بنما از لبانت آب حيوانى نصيبم رفته‌اى تا از برم سرگشته شهر و ديارم * جاى خود برگو نمايى تا كه سامانى نصيبم شرح اوصاف تو گفتن « سوگلى » زايل نشد چون * ارمغان آورد و بنمود اين سخندانى نصيبم