از خاك و آب و آتش چون باد ، تند بگذر * گر خواهى از تجرد ، لوث هوا نبينى
از هفت باب و شش حد از پنج و چارم * بگذر سهاسبه كانجا يكتا دوتا نبينى
در طور ، جلوهء يار بىخويش رو چو موسى * تا با شعاع بيضا خوف عصا نبينى
گر نفس شوم ، كشتى سر تا قدم شوى روح * ور از خودى گذشتى غير از خدا نبينى
« سودائيا » تو خود را آن كن كه خويش گوئى * آن به كه خويشتن را خود مبتلا نبينى
پايبند تعلّق
چو از هواى برستم ، كنون خداىپرستم * كنون خداىپرستم چو از هواى برستم
چو پايبند تعلق شدم اسير بندم من * امير كشور آزاديم چو بند گسستم
گرم ز دست كسان خست دل ز دست كه نالم ؟ * كه خود به هرزه قلوب كسان شكستم و خستم
شود سؤال ز « سودائى » ار بشام آيد اين * كه اى تو ، بانگ زند حقپرست صبح الستم
عُجب و ريا
كيست كه آگهى دهد عابد لوح ساده را * نيست ره اينكه مىروى ياوه مساز جاده را
عُجب و ريا به كيش ما كفر بود نه بندگى * قول اديب را شنو ترك كن اين اراده را
اشك رياى زاهدان ريخت به خانه خدا * قحبه به مسجد آورد طفل حرامزاده را
جور فلك
تا كى از جور فلك « سودائى » * در تحاشى و تظلّم باشى
خورده انصاف كه در نيل مرام * كيست اول كه تو دوم باشى
رباعى
در كار جهان بلند و پستى چون هست * هركس كه بلند شد شود آخر پست
راضى ز جهان باش كه در مدّت عمر * نه پا شكند تو را و نه گيرد دست