مگر كه بال تبرّك پرنده بگشايد * كه هيچ پنجره را جرأتى مبارك نيست
براى آنكه بنوشى تمام دريا را * بزرگ بايد باشى كه عشق كوچك نيست
* * *
در جستوجوى معنى دريا شتافتم * دريافتم كه معنىِ آن چشمهاى توست
* * *
ز شمع روى خود اى آفتاب روشن كن * به يادگار شبى بر مزار من آتش
* * *
افسوس مىخورد به مقام اسير عشق * بادى كه بر ميانهء گيسوش مىپرد
بستم به بال قاصد خود نامهء سكوت * شوقم كبوتريست كه خاموش مىپرد
* * *
تو اى لطيفتر از گل ! ببين كه ناچارم * در اينكه روى تو با برگ گل قياس كنم
* * *
اى اشك مهلتى دل غمگين و خسته را * چشمان غمگرفتهء در خون نشسته را
بر دوش مىگذارد و از خانه مىبرد * امشب ، علىّ ، حقيقت پهلوشكسته را
* * *
حكم ، حكمِ عشق از ديوان خود خط مىزنم * هركدام از واژههايم را كه عاشق نيستند