آرزوى نعرهء حلّاج دارد همچنان * حلقهء ، دارى كه مىدانم سرى پيدا نكرد
مىتوان دانست از آيينه راز زندگى * كز خود آن زيباترين ، زيباترى پيدا نكرد
* * *
قاصد من آسمانها را به آتش مىكشد * جاى نامه ، شعله بر بال كبوتر بستهام
* * *
رو به ويرانىام اى عشق ، مبارك بادت * به فروريختن من ، نفسى مانده و هيچ
* * *
پنجه بر شب مىكشد در قعر جنگلهاى دور * ماهتابى مىفريبد ببر تنهاى مرا
* * *
هيچ از اين آيينهها اهل صداقت نيستند * كيست تا با من بگويد روبهروى كيستم ؟ !
* * *
اى در نهانِ باد و درختان و آفتاب * در كاوشِ تو از نفس افتاده هرچه هست
سر مىنهم به كوه و به دريا و آسمان * يعنى فداى خواستنت باد هرچه هست
* * *
اشك را بر خاك راندم ، خاك مهمانش نساخت * درد را با كوه گفتم ، شانه خالى كرد و رفت
ابر چون من بود ، امّا طاقت ماندن نداشت * و آنچه در دل داشت بىتابانه خالى كرد و رفت
* * *
پيمانهاى به خاطر من پر نمىكنى * آنقدر تشنهام كه تصوّر نمىكنى
* * *
ميان ما - من و تو - آنچه رفت آنى بود * چقدر حادثهء عشق ناگهانى بود
* * *
قصد من و تو بازى تصويرها نبود * تنها به خاطر دل عاشق قلم زديم
با چشمها ، تبلور باران و آفتاب * ما سرنوشت سبز جهان را رقم زديم