تعريف جنون
عشق آمد و اعجاز تو را ديد در آتش * موجى زد و يك چشمه تو را ديد در آتش
در حلقهء قدس پريان ، همنفس عشق * خورشيد نگاه تو درخشيد در آتش
خون جوش زد و دايره در دايره چون موج * آوازهء چشمان تو پيچيد در آتش
آنگاه به تعريف جنون روح تو برخاست * دستى زد و چرخى زد و رقصيد در آتش
همسنگرت اى شاهد تسبيح ملائك * بىتابى پرواز تو را ديد در آتش
گريان چه باشيم كه در هر گذر شهر * تصوير شهيديست كه خنديد در آتش
آتشنَفَسانى كه گذشتند و سرودند * كاين فطرت عشق است ، درآييد در آتش
صبح است ولى در دلم آشوب غريبيست * چون سوختن قلعهء خورشيد در آتش
مىفروشان حقيقت
پر شكستهست مرا هرچه نفس مىآيد * آسمان مىرود آنجا كه قفس مىآيد
گل اگر نيستى افسوس چهكاريست كه عشق * شعلهزاديست كه در خانهء خس مىآيد
در تن باغچهها شوق جنونى ازليست * گل شكفتهست مگر عطر چه كس مىآيد
باغ با نو شدنش حكمت رستاخيزيست * توشه بردار ، كه آواى جرس مىآيد
مىفروشان حقيقت ! نفسى صبر كنيد * آنكه مىرفت به ما گفت عسس مىآيد
به هواى چه نشانى بفرستم زين بيش * آهِ من گمشده پيكيست كه پس مىآيد
صحبت از عشق و جنون جاى تأمّل دارد * در هوايى كه از آن بوى هوس مىآيد
نفسم گرچه ز خود رفت و به جايى نرسيد * بازهم شاكر اويم كه نفس مىآيد
صداى هميشگى
اين بار هم صداست ، صداى هميشگى * با ارمغان وسوسههاى هميشگى
من خوب مىشناسمش آواز پاى اوست * عشق آمدهست ، عشق بلاى هميشگى
تنهايى هميشگىام خاك مىخورد * در انزواى خاطرههاى هميشگى