تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦

تعريف جنون

عشق آمد و اعجاز تو را ديد در آتش * موجى زد و يك چشمه تو را ديد در آتش در حلقهء قدس پريان ، هم‌نفس عشق * خورشيد نگاه تو درخشيد در آتش خون جوش زد و دايره در دايره چون موج * آوازهء چشمان تو پيچيد در آتش آن‌گاه به تعريف جنون روح تو برخاست * دستى زد و چرخى زد و رقصيد در آتش هم‌سنگرت اى شاهد تسبيح ملائك * بىتابى پرواز تو را ديد در آتش گريان چه باشيم كه در هر گذر شهر * تصوير شهيديست كه خنديد در آتش آتش‌نَفَسانى كه گذشتند و سرودند * كاين فطرت عشق است ، درآييد در آتش صبح است ولى در دلم آشوب غريبيست * چون سوختن قلعهء خورشيد در آتش

مىفروشان حقيقت

پر شكسته‌ست مرا هرچه نفس مىآيد * آسمان مىرود آنجا كه قفس مىآيد گل اگر نيستى افسوس چه‌كاريست كه عشق * شعله‌زاديست كه در خانهء خس مىآيد در تن باغچه‌ها شوق جنونى ازليست * گل شكفته‌ست مگر عطر چه كس مىآيد باغ با نو شدنش حكمت رستاخيزيست * توشه بردار ، كه آواى جرس مىآيد مىفروشان حقيقت ! نفسى صبر كنيد * آنكه مىرفت به ما گفت عسس مىآيد به هواى چه نشانى بفرستم زين بيش * آهِ من گمشده پيكيست كه پس مىآيد صحبت از عشق و جنون جاى تأمّل دارد * در هوايى كه از آن بوى هوس مىآيد نفسم گرچه ز خود رفت و به جايى نرسيد * بازهم شاكر اويم كه نفس مىآيد

صداى هميشگى

اين بار هم صداست ، صداى هميشگى * با ارمغان وسوسه‌هاى هميشگى من خوب مىشناسمش آواز پاى اوست * عشق آمده‌ست ، عشق بلاى هميشگى تنهايى هميشگىام خاك مىخورد * در انزواى خاطره‌هاى هميشگى