در مدح حضرت علىّ عليه السّلام ساقىنامه
بده ساقى آن مى كه حالى كنم * وز آن باده دفع ملالى كنم
بده ساقيا تا كه با جام مى * بهار آفرينم در اسفند و دى
مرا ساقيا بادهء ناب ده * ز سرچشمهء عشق هو ، آب ده
مرا ساقيا خون تا كم بده * از آن آب انگور پاكم بده
كه تا لب زند كام رنجور من * شود دشت انگور چون گور من
ميى ده كه با آن صفايى كنم * نواىِ دل بىنوايى كنم
مرا جامى از بادههاى الست * بنوشان كز آن مِى شوم مستِ مست
ز مستى به عرش خدا پا نهم * زنم بال و از بند تن وارهم
از اين بيخودى در خدا گم شوم * نهان از سر و چشم مردم شوم
مرا ساقيا بادهء ناب ده * ز سرچشمهء عشق هو ، آب ده
از آن مى كه در بزم ميخانه نيست * درون خم و جام و پيمانه نيست
از آن مى كه مستى و شور آورد * كمال آفريند ، سُرور آورد
از آن مى كه در خُم نيابد كسى * نباشد به هر بزمى و مجلسى
از آن مى كه مرد از دو پا افكند * سبو از شكوهش به هم بشكند
مرا ساقيا بادهء آتشم * بنوشان كه آمادهء آتشم
اگر چون خليل اندر آتش روم * دگر لايق وصل جانان شوم
گلستان كنم آتش و دود را * نگون سازم از ريشه نمرود را
الا مطربا ! پنجه بر چنگ كن * به اندوه و غم عرصه را تنگ كن
به مضراب عشق و به قانون دل * بزن تا بشويم ز رُخ خون دل
مغنّى نواى غزل ساز كن * درِ عيش و شادى كنون باز كن
به آهنگ خود شور و حالى بده * به مرغ خيالم تو بالى بده