شبى مقابل آيينه روبهروى خودم * ز سوز سينه برآوردم از دل آهى سبز
مرا كه زرد نمودى ، خدا بگرداند * چهار فصل تو را چون بهار الهى سبز
بيا كه يافتهام من در اين غروب غريب * ميان ظلمت شب تا سپيده راهى سبز
به مناسبت شهادت حضرت زهرا عليها السّلام آفتاب شكيبايى
وقتى ميان حادثه مىرقصيد ، آتشى شبيه دختر صحرايى * از التهاب شعله در آن مىسوخت ، آيينهاى زلال و تماشايى
بر گونههاى آينه جارى بود ، در پيچوتاب شعله دو رود از اشك * امّا درون سينه دلى شيدا ، يعنى دلى خدايى و دريايى
بشكست از تهاجم نامردان ، آيينه پيش ديدهء قومى پست * امّا صداى تلخ شكستن را ، فهميد دربِ خانه به تنهايى
نگشود در برابر سنگ آن روز ، آيينه لب به شِكوه ، كه مىترسيد * آهنگ جنگ و فاجعه برخيزد ، از ذو الفقار غيرت مولايى
آنجا شرار شعله فراز امّا ، آيينه در ميانه فرومىرفت * مانند شمع روشن خاموشى ، مانند آفتاب شكيبايى
در را غرور شعله تكان مىداد ، آيينه در محاصره جان مىداد * دود از سراى آينه جارى بود ، آتش هنوز گرم خودآرايى
آيينهزاده ! آينه را درياب ، او را غبار دورىات آزردهست * امروز روز پردهنشينى نيست ، از پرده بايد اينكه برون آيى
زانو زدم مقابل آيينه ، تا خويش را در آينه گم گردم * آنگاه شعر آينه جارى شد ، در خلسهاى شگفت و اهورايى