در ميان شاهدان باغ ديدم صبحدم * زلف سنبل هم پريشان روزگار چشم توست
مهر و مه تنها نه سرگردان ز ايماى تواند * چرخ هم سرگشته و حيران به كار چشم توست
بلبل از هجران گل ، پروانه از سوداى شمع « 1 » * بىقرارند و دل من بىقرار چشم توست
مىكند تنها به ماه از مهر رويت كسب فيض * ديدهء خورشيد هم آيينهدار چشم توست
تير مژگان از كمان ابرويت گر بگذرد * شير گردون همچو آهويى شكار چشم توست
تا « سعيد » خسته را بخشى به ايمانى نوا * روز و شب اين بينوا در انتظار چشم توست
سعادت دارين
در دل چراغ علم گرت پرتو افكن است * تاريك گر جهان شود اين خانه روشن است
مفتاح علم هركه به دست آورد ، يقين * مفتوح بر رُخش درِ هر گنج و مخزن است
آخر رَود به باد فنا ملك و مال و جاه * علم است آن متاع كز آفات ايمن است
آرى ، ز علم بوده و باشد كه در جهان * از نام ، زنده صاحب هر صنعت و فن است
آموز علم و در عمل آن را به كار بند * كز علم و از عمل همه گيتى مزيّن است
همچون تن است علم و عمل هست همچو جان * گر نيست جان ، نتيجه كجا حاصل از تن است
دارد به دل سعادت دارين را طلب * تا خوشهچين « سعيد » از اين پاك خرمن است
مخزن اسرار
آنچه در پردهء اسرار جهان پنهان است * همه اندر سر سوداى دل انسان است
در دل ما كه بود مخزن اسرار ازل * آنچه مطلوب بود ، آن گهر ايمان است
لطف حقّ گر نشود يار در امواج بلا * كشتى فكرت ما در خطر توفان است
اوست باقى و جز او هرچه توان گفتن هست * همگى دستخوش حادثه و نقصان است
جلوهاى كرد چو خورشيد رُخش روز ازل * تا ابد ديدهء آفاق بر او حيران است
قدمى عقل در اين ورطه نهاد و شب و روز * همچو پرگار در اين دايره سرگردان است
هامش
( 1 ) - ملكالشعراى بهار چنين مىگويد : بلبل از شوق گل و پروانه از سوداى شمع .