درگاه دوست
چون به راه عشق حقّ ، همّت بود رهبر تو را * مىرساند تا به خلوتگاه آن دلبر تو را
نقد مهر حقّ اگر دارى به دست اعتبار * هست بهتر از دو صد گنج دُر و گوهر تو را
گر هواى بندگى دارى به سر ، شايسته نيست * پيشوايى در جهان جز خواجهء قنبر تو را
با ولاى او اگر امروز را فردا كنى * كى بود پروايى از هنگامهء محشر تو را
بايدت دست گدايى برد بر درگاه دوست * گر بود چون پادشاهان بيش و كم لشكر تو را
گرچه باشد جسم تو جِرمِ صغيرى ، لاجرم * داده ايزد جاى در دل عالم اكبر تو را
بندگى كن خواجهاى را ، كاو نمايد در جهان * از عنايت فارغ از هر خواجهء ديگر تو را
خارى از پاى يتيمى در ره مقصد برآر * تا شود روز قيامت لالهء احمر تو را
گر به عصيانى خدا گيرد به سختى ره « سعيد » * هر سو مويى دهد از امر او كيفر تو را
ساغر و پيمانه
اى كه درهم شكنى ساغر و پيمانهء ما * باخبر نيستى از حرمت ميخانهء ما
گرچه ما خانهخرابيم ، كنند اهل نظر * جُستوجو گنج مراد از دل ويرانهء ما
به تمنّاى سر زلف چو زنجير نگار * پاى در سلسله دارد دل ديوانهء ما
گرد شمع رخ معشوق ز پرسوختگان * بالوپر سوختهتر نيست ز پروانهء ما
همچو مجنون كه به صحراى جنون خيمه فراشت * گشته صحراى جنون در غم او خانهء ما
با غم يار ز بيگانه نترسيم ، اگر * نقل مجلس بشود روز و شب افسانهء ما
نيست ما را بهجز از جانى اين تحفه يقين * در حقيقت نبود لايق جانانهء ما
ما شكستيم بسى توبه « سعيدا » نه عجب * محتسب گر شكند ساغر و پيمانهء ما
انتظار
چشم نرگس با همه مستى خمار چشم توست * لاله هم گر داغ دارد ، داغدار چشم توست
گل كه با صد جلوه مىآيد به طرف بوستان * ژاله مىريزد ز رخ چون شرمسار چشم توست