درگهاش سجدهگه آدمى و جنّ و ملك * آنكه اين سجده نكردهست همان شيطان است
هركه از او طلبد حاجتى و چشم « سعيد » * بر درِ رحمت او در طلب غفران است
يتيم
طفلى يتيم ديدم و رفت از نگاه او * دود دلم بهسوى فلك همچو آه او
بر من دلشكسته و رنگ پريدهاش * شد ترجمان روشن روز سياه او
بنشسته بود آبله بر پاى خستهاش * روييده بود خار مغيلان به راه او
دست زمانه بار يتيمى نهاده بود * مانند كوه بر سر جسم چو كاه او
افتاده بود در گذر قهر روزگار * يكسوى كفش پاره و يكسو كلاه او
نه مادرى كه اشك زدايد ز ديدهاش * نه يار و ياورى كه شود دادخواه او
ازبسكه داشت چشم مدد سوى اين و آن * آتش به خرمن همه مىزد نگاه او
گفتم كه اى فلك ز چه آزارىاش به قهر * باشد مگر كه درد يتيمى گناه او
بارى « سعيد » زير بلند آسمان بترس * از آهِ آنكه نيست بهجز حقّ پناه او
رفيق و كتاب
خواهى شوى ز عمر گرانمايه كامياب * مىكوش هر نفس كه برآيد ، كنى حساب
بنشين به فكر ساعتى اى دوست چونكه نيست * هفتاد سال طاعت بىفكر را صواب
آن فكر چيست اينكه نسازى تو بىدريغ * طىّ ، اين دو روز عمر گرانمايه را به خواب
بحر وجود را من و تو چون هزارها * پيوسته بودهايم در امواج چون حباب
لبتشنه آمدند و برفتند تشنهلب * هرگز نگشت كام كسى تر از اين سراب
تا فرصتى بهجاست ، غنيمت شمار و باش * همراز با رفيقى و هم م با كتاب
امّا نه هر رفيق ! رفيقى كه با خرد * امّا نه هر كتاب ! كتابى كه مستطاب
شايسته آن رفيق كه خواهد رهايىات * دنيا ز هر عقوبت و عقبى ز هر عقاب
بايسته آن كتاب كه روشنگرت شود * گيرد ز چهره شاهد مقصود را نقاب