گر اين دو يار ، يار تو گردند چون « سعيد » * باشى ز عمر رفته و آينده كامياب
گلبانگ اذان صبح
شد صبح ، ز جا خيز ! كه هنگام نماز است * هنگام مناجات و گهِ راز و نياز است
مرغ سحر از دل چو جرس نالد و گويد : * اى خفته ز جا خيز ! كه ره دور و دراز است
تا منزل مقصود و سراپردهء جانان * بسيار در اين راه نشيب است و فراز است
گر مرد رهى ! مرد خدا تا به سحرگاه * چون شمع همىگريد و در سوز و گداز است
از طرّهء جانانه صبا غاليهپرداز * با پيك سحر رهسپر گلشن راز است
تا از افق نور بتابد گل خورشيد * بر شب زده دلها به سحر پنجره باز است
گلبانگ مؤذّن رسد از مأذنه بر گوش * يعنى بشتابيد ! كه هنگام نماز است
سجّاده گشاييد ! كه زين فرش مصلّا * تا عرش برين سوى خدا دست دراز است
رندى به سحرگاه شنيدم كه همىگفت : * « المنّة للّه كه درِ ميكده باز است »
صد شكر « سعيدا » كه تو را از سر اخلاص * با عجز به خاك درِ او روى نياز است