عشق على
خواهى اگر مشاهده بينى گذار عمر * بنشين بسان سر و لب جويبار عمر
بر عمر دل مبند و بهاران طول آن * پژمرده مىكند چو خزان لالهء زار عمر
سيرى نكرده در چمن سبز زندگى * آيد ز راه فصل خزان بهار عمر
بس روز و شب گذشت كه مانديم همچو طفل * ما بىخبر ز گردش ليل و نهار عمر
بس گل كه خفتهاند به خاك و در اين چمن * چون لاله نيستند دگر داغدار عمر
در اين كوير خشك بره ماندگان بسى * گريند همچو ابر بهارى به كار عمر
عشق على گزين كه به بازار آخرت * اين نقد مىشود سبب اعتبار عمر
گر عمر طى كنيم و نباشد به عشق او * رندان نياورند يقين در شمار عمر
دارد « سعيد » چشم عنايت به حضرتش * چون او بود به مرتبه دائر مدار عمر
راه وصال
سالها بايد كند خدمت كسى ميخانه را * تا به كف گيرد به مجلس ساغر و پيمانه را
عشق ليلى بايد و سوداى مجنونى بسر * ور نه كس مجنون توانى گفت هر ديوانه را
عاشقى را در حقيقت صدق دعوى لازمست * جان چه باشد تا بيفشانى به پا جانانه را
كرده پيدا از طريق سوختن راه وصال * گر به پاى شمع بينى كشتهء پروانه را
تا تو را دل منزل جانان شود از جان بكوش * تا كنى بيرون از اين خلوتسرا بيگانه را
اى بسا از راه تلبيس و رياكارى بود * گر به دست شيخ بينى سبحهء صددانه را
نيستى گر طفل بازيگوش عقلت دادهاند * تا بسنجى از حقيقت معنى افسانه را
مىبرندت تا به منزل در ره مقصد « سعيد » * گر دليل راهسازى مردم فرزانه را