به احسان يار شاطر فضل دبيرى
سر خسته را برف پيرى گرفت * دل از كار ايّام سيرى گرفت
به ميدان دويدند روباهكان * و هر روبهى بيشه شيرى گرفت
ز هر گوشهاى گُربز بزدلى * به بازار دعوى دليرى گرفت
زمام زمانه به چنگال كيست ؟ * كه رانى ز مردم پذيرى گرفت
نيامد گل آرزوها به بار * بهاران اين كوى ديرى گرفت
تن خسته از جُستوجوى دراز * فسرده شد و گوشهگيرى گرفت
ز بس ديد مردمنما ديو و دد * دل آزرد و مردم گريزى گرفت
دل سنگ دارد جهان دورنگ * به كشتار پتياره خيرى گرفت
بديدمش افتاده در خاك پست * كسى را كه ساز اميرى گرفت
شگفتا ز كردار و كار جهان * كش آزاده هم در اسيرى گرفت
نجوشيد درياى دريادلان * به خود هيئت آبگيرى گرفت
ندارد درنگى جهان فريب * قد ما كمان كرد و تيرى گرفت
يكى گنده جا بود زفت و عفن * گمانش ز غفلت عبيرى گرفت
رخ ارغوانى گل زرد شد * چو سبزينهء برگ شيرى گرفت
ندانم چه گفتند در گوش گل * كه پژمرده شد زود ميرى گرفت
ز بس مالش و كوبش روز و شب * تن سوده شكل خميرى گرفت
خوشا حالت خوب مرد نبيه * كه از هرچه ناخوب سيرى گرفت
نه نازيد بر نعمت روزگار * نه ناليد هم گر فقيرى گرفت
همه چيز گفتى ندارد نظير * عجب شيوهء بىنظيرى گرفت
در اين طرفه منزل كه هر ناكسى * برآمد دو روزى و حيرى گرفت
خوشا حال آن كس كه « سرّى » چو من * جهان داد و فضل دبيرى گرفت