رنجنامه
ما نام خود به صفحهء دلها نوشتهايم * « احوال خويش بىسر و بىپا نوشتهايم »
جز دل نبوده است هدف ، تا دو ديدهايم * از خو نگفتهايم سخن تا نوشتهايم
كوشيدهايم روز و شب از بهر راستى * آرى ، تمام شرح تمنّا نوشتهايم
با خامهء سخنگو ز احوال و كار خويش * پيغامكى به مردم دنيا نوشتهايم
ما حسرت حبيب به خروار بردهايم * ما قصّهء فريب فريبا نوشتهايم
اين گفتهها كه در دل كاغذ نشسته است * ز امروز قصّهايست به فردا نوشتهايم
آيندگان ! به چشم تأمّل نظر كنيد * اين رنجنامهء سره را ما نوشتهايم
پند پدر
رفتم سر خاك پدرم تا كه بپرسم * آنجا ز چه خوابيده كه بانگ و خبرى نيست
آن مرد خردمند نكونام نكوكار * الحقّ كه چنو مرد به چشم دگرى نيست
آمد ز بنِ گور صدايى كه همىگفت : * برخيز و بينديش ! كه اينجا خبرى نيست
از مردهپرستى بگذر ، كاين صفت شوم * شرّيست كه هم پايهء آن هيچ شرى نيست
چندين غم ايّام مخور ، تلخ مكن چهر * كز آمدن و رفتنكى بيشترى نيست
در سينهء بىكينهء من هيچ نماندهست * در لانهء بىرونق من بالوپرى نيست
نه توش سخن گفتن و نه تاب شنيدن * از آنچه مرا بود ، در اينجا اثرى نيست
برخيز و خيالات اباطيل فرونه ! * از خاك چه جويى ؟ كه در اينجا هنرى نيست
من نيستم آن هيئت پيشينه كه ديدى * مشتى ستخوان مانده ز من ، كانِ زرى نيست
القصّه ، بينديش كه جز خفتن و مردن * پايان شب عمر ، حديث دگرى نيست
آگاه شو و با خبر از كار زمانه * اين مقبرهها غير مكان عبرى نيست
هشيارى جان است اگر مايهء سود است * ما را ثمر از اشك تو و چشم ترى نيست
برخيز و به شادى گذران عمر كه هستى * جز وقفهء كوتاه به راه سفرى نيست
برخاستم از گور پدر با دل بيدار * ديدم به حقيقت كه در آنجا پدرى نيست