يكرنگى
يكرنگى ما ، ماهيت رنگ ندارد * آيينه دلِ صافىِ ما زنگ ندارد
رفتهست بهاران و خزانى رسد از راه * صد شكر ، دگر غنچهء دلتنگ ندارد
چون خواهد از آسيب حوادث به امان زيست * آن كس كه سر ديو و دل سنگ ندارد
دلباخته شد شيخ به بازيگرى خويش * از بازى خود شعبدهگر ننگ ندارد
آوارهء صحراى جهانيم شب و روز * سردار مسافر به كسى جنگ ندارد
چون چنگى پيريست جهانى كه در اوييم * خستهست و بهجز ساز بدآهنگ ندارد
مىباخت ز جان رنگ خودى « سرّى » و مىگفت * يكرنگى ما ، ماهيت رنگ ندارد
يادگار نياكان به يار تاجيكى
يار تاجيكى ! دلم در حلقهء گيسوى توست * باخبر باش اى برادر ! چشم جانم سوى توست
از بخارا « ياد يار مهربان آيد همى » * يوسف من پير كنعان در هواى كوى توست
بيدل و بىخانومانم ، خسته و آزردهام * اى حبيب من كجايى ؟ حرز جانم روى توست
هرچه دلخواه تو آيد نيز دلخواه من است * آنچه تابوى من آمد ، همچنان تابوى توست
سالها شد بىخبر از خانه و كاشانهام * اى برادر ! چشم جانم جانب مشكوى توست
از يكى سرچشمه است و از يكى آبشخور است * گفتوگوى ما و من در اصل گفتوگوى توست