آهوى وحشى من ! اميد من ! آسايشم ! * آرزويم ديدن رخسار بىآهوى توست
اى سوار بىهمال رخش لفظ پارسى * عرصهپيماى دياران بارهء رهپوى توست
از نياكان ، يادگاران فراوان داشتم * يادگاران نياكان من اندر كوى توست
در سخن تا رودكى در ياد مىآيد مرا * قطرهء انديشهام برخاسته از جوى توست
آرزوى ديدن روى عزيزان در دل است * اى عزيز من ! بهارم چهرهء دلجوى توست
خط گرامى دار و از نو زنده كن رسم كهن * طفل نغز پارسى خوابيده در نعنوى توست
نامه بهر من به خطّ پارسى بنويس ، من * خطّ فكرم در كمال حكمت نُه توى توست
بوى آزادى و رادى ، بوى مهر و دوستى * از گلستان تو و از باغ خلق و خوى توست
از تبار راسخان و از ديار دوستان * هرچه مىگفتند و مىگوييم هاىوهوى توست
دست من گير اى برادر ! اين همه دورى چرا ؟ * يار تاجيكى ! دلم در حلقهء گيسوى توست
« سرّى » اندر اصفهان يا در جهان هرجا كه هست * ماهى جانش شناور در دل آموى توست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 717
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧١٧