عزم نخجيرت عجب باشد از آن مىبينم * كه صد آفاق به يكطرفه شكارى دارى
تاب آن كاكل مشكين توام الكن ساخت * كه بگويم سر هر تار تتارى دارى
« سرّم » از گلشن وصلت ، گل سيراب نچيد * صد هزار ، اى كه به هر موى ، بهارى دارى
اى كاش
دانى كه به ما ، ز آتش عشق تو چهها رفت * دل آب شد و خاك اميدش به هوا رفت
تا قاف سكندر زده ، او رنگ ندامت * جان از پى جانان ز كجا تا به كجا رفت
موى تو در اسواق فكندش به ره چين * چون آهوى وحشى ز پى مشك ، ختا رفت
از آب حياتى كه نشانش ز تو جستم * نازك اثرى بر دلم از بوى شفا رفت
اى كاش ! كه اين جامعه بيدار شدندى * از آنچه ز هجران تو با اين دل ما رفت
درويشى مشتاقِ رخت بىسببى نيست * طرح سبب روز الست تو به « لا » رفت
با همّت عالى گدايان درِ اوست * هر شاه و شهى را كه به سر تاج و كلا رفت
هر كيش و طريقى كه بيندوخته بودم * در گمرهى زلف تو بر باد هبا رفت
آرى ، ندهد تكيه بر او رنگ دوعالم * آن خاكنشينى كه ره فقر و فنا رفت
ز آشفتگى منظر و موى تو در آفاق * « سرّ » دل ديوانهء ما ، بىسروپا رفت
باز آمدم
باز آمدم ، بابا صفت بيدارت از غوغا كنم * با توتياى اهدنا چشم دلت بينا كنم
از خواب غش بجهانمت بر محملى بنشانمت * از رهزنان برهانمت تا ساحت ليلا كنم
آورده در فصل الخطاب تا ويلهء امالكتاب * اقليم دل را در صواب مسلوك طاوها كنم