جانت قسم ، كه هرچه در عالم چريدهايم * غم عاقبت به جبر كشد از گلوى ما
ما سر به تيغ مهر و محبّت نهادهايم * بر خوان ، تو اين صحيفه ، به نزد عدوى ما
اى آنكه « سرّ حقّ » بودت مرجع و مآب * راه وصال دوست طلب كن ، ز بوى ما
پرتو مهر
غير نقش تو به عالم اثرى نيست كه نيست * جز سر كوى تو راه گذرى نيست كه نيست
پرتو مهر رُخت بر حجرى نيست كه نيست * شورش عشق تو بر هيچ سرى نيست كه نيست
منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست * بسته شد از غم ايّام مرا راه نفس
شد وفا در بر ما قصّهء عنقا و مگس * از جفاجويىات اى دوست همين ما را بس
نيست يك مرغ دلى كش نفكندى به قفس * تير بيداد تو تا پر به پرى نيست كه نيست
عاشق پاك در اقليم فنا بىباك است * جز تولّاى در دوست دوعالم خاك است
هركه را مهر وطن نيست به دل ، ناپاك است * نه همين از غم او سينهء ما صد چاك است
داغ او لاله صفت بر جگرى نيست كه نيست * طلب گنج ، دلا بىستم و رنج مدار
نتوان چيد گل از گلشن بىمنّت خار * « سرّيا » سرّ محبت نتوان گفت به يار
گوش اسرار شنو نيست و گرنه اسرار * برش از عالم معنى خبرى نيست كه نيست
كوى حريفان
اى كه در كوى حريفان سروكارى دارى * شاه وقت خودى ار ، شاهد و يارى دارى
مسند قرب بود منزل و آرامگهات * دست دل ، گر به تك ساق سوارى دارى
دست بر تركش و پيكان منما رنجه ، چو من * بىعدد صيد ، به هر گوشه كنارى دارى
سر بالين اسيران خود آخر قدمى ! * اى كه در هر دل و هر ديده ، گذارى دارى
بىقرار است دل ما و سر زلف كجت * با دو منفى عجب اثبات قرارى دارى ؟ !