پاداش پيغام
بتى كش در بلاد عشق ، گم كردم مكانش را * به ره افتادهام روزى مگر گيرم عنانش را
خبر بِدهَد كسى بر من كه يارم عزم جان دارد * روان بر كف نهم ، پاداش پيغامى چنانش را
به رخ هادىّ گمراهان و زلفش رهزن ايمان * سر و جان مىكنم قربان ، عزيزان اين روانش را
ز بهر آنكه در آماج بازو ، رنجه ننمايد * گشاده سينه نزديك آيم و بوسم كمانش را
سبك سر ، برخىِ راهش نهم جان ، تا كه بتوانم * نگه دارم مگر يكلحظه ، رَخشِ سر گرانش را
به پايش افتم و دستش بگيرم در كماندارى * مگر بدهد امان صيّاد ، صيد ناتوانش را
چه نالى « سرّ » غمپرور ، ز عشق روى آن دلبر * سر و جان كن سپر ، بىحرف ، پيكان سنانش را
خيمهء عشق
جفت ابرويت چو بر طاق دل آماج انداخت * عنصر خاكى تن را سوى معراج انداخت
عنصر تن چو به نزد رخ تو بست قمار * توبه را قاب قمار از كف ليلاج انداخت
سپر روى تو را شيخ چو در سجده بديد * سر و گردن به دم تيغ تو قيقاج انداخت
خيمه زد عشق تو چون بر دل تنگ « سرّى » * زان سبب از سر سلطان خرد تاج انداخت
چشم انتظار
آنان كه رخ چو ماه دارند * در پيش تو ، رنگ كاه دارند
افكنده سرى ، چو گوى بر خاك * در مقدم چون تو شاه دارند
گوش دلوجان ، به « فَقُلْ تَعالَوْا » * * ورزيده ، قدم به راه دارند
بر طاق دو ابرويت ، ز آفات * از دور جهان ، پناه دارند
اقليم دو كون ، زير فرمان * بىلشكر و بىسپاه دارند
بر افسر شاهى دوعالم * فخر از نمدين كلاه دارند
دلهاى رميده را ، شب و روز * آمادهء سوز و آه دارند
در خون خود اين گروه مقتول * از چشم تو صد گواه دارند