ياد آنروز كه دلدار ز دستم برود * شعلهور سازدم اى دوست ، خداوند گواست
دارم امّيد ، كه باشد سر ناز آن سرور * دل حاجت طلبم ، شب همهشب غرق دعاست
به خيال رخ زيبا و خصال خوش دوست * زندهام ، اين ز تمنّاى دو چشمم پيداست
لحظهاى نيستم آسوده ز احوال دِلش * كه نرنجد ز من دلشده ، دردم اينجاست
گشته يكباره ز انظار ، نهان در دل من * زين معمّا كه كُجا رفت و كُجا شد ، غوغاست
گاه گويم كه بُريد از من و شد يار رقيب * گاه گويم كه تجسّم گه شيرين وفاست
الغرض ، چشم به را هم كه نهد بر فرقم * قدمش را ، كه از آن يار وفادار رواست
درد و رنج است غم هجرت آن يار ، ولى * منتظر راهى ديدار ، چو بيمار و شفاست
اشك شوق است كه از ديده روان مىبينى * بهر ديدار رُخ يار دل اينسان شيداست
عاشق ناز و غم و هجر و تمنّا بودن * كار دلباختگان است ، كه گويد كه خطاست ؟
عشق بىسوختن و ساختن و صبر و قرار * پوچ و بىارزش و بىمعنى و بىارج و بهاست
از نظرگاه « خدايار » چنين حسرت و آه * عاشقان را چو من ، از شوق و تمنّا و رضايت
گهر پاك
اى خلايق ز چه بُنياد نهادند جفا را ؟ * ضررى بود مگر دوستى و مهر و وفا را ؟
ز چه پيوسته فزون مىشود اسباب دنائت ؟ * اى جفاپيشه جماعت ! چه ضرر صُلح و صفا را ؟
دوستىها شده اندر گرو خواهش دونان * چه كس آموخت چنين رسم غلط دوستنما را ؟
قدر و شخصيّت انسان شُده زور و زروزيور * ز چه بايست ز پى سُست به پا كرد بنا را ؟
شرف است ارزش انسان به خدايى كه پرستم * پيش پا منگر و آن كن كه بينى همه جا را
شُده از دست اصالت ، چه شُد آن رسم رفاقت * به خود آييم عزيزا ، به خود آييم خدا را
عاشق دوستى بىغش و بىشائبه هستم * اللّه اللّه ، كه ستايش كنم اينسان رفقا را
نشود غرّه خرد پيشه به افسون جماعت * ننهد در ره نامردمى و سفسطه پا را
اهل منطق گذرد از بر ياران ريايى * نتوان تكيه زد امواج مهيب گذرا را
نازم آن طينت پُرارج و بها را كه به يك جو * نخرد فرّ شهنشاهى و آن تاج طلا را