قابها عشق جار مىزنند
آن روزها كه تو بودى * مىگفتم : جنگ يعنى
دزديدهاند * گهواره و شبانههايم را
آبى آسمان و بوى وطنم را * بهار پرستو و درياى پولكهايم و نبض سبز لحظههايم را
*
و تو مىگفتى * به باده بيدارى باورهاى باروتى را به باد
و كركسان غاصب را به صيّاد مىدهى * و نامت را تور كوچههاى وطن مىكنى
*
تو مىگفتى * بهار و دريا را به نام پرستو و پولك مىكنى
قفسها را پر مىدهى * زنجيرها را ، زنجره مىكنى
و زخم را ظفر
*
و امروز كه * بوى صدايت و سبزى وفايت را وارثم
مىگويم ، جنگ يعنى * شعرى پُر از پروازِ پينههاى پنهانى