و درختان از درد * سر زا مىمردند
آب چون آتش بود * و آتش در خرمنها
مرده بر زندهء خود مىگرييد * كشته بر قاتل خود مىخنديد
شهر سنگستان بود * باز از هر بن سردابهء شب
پچپچ زمزمهاى مىآمد : * هاى ! همسايه ! كسى اينجا نيست ؟
نور در خانهء ما زندانيست
حرف
آشنا قصّه همان است هنوز * شب دراز است و قلندر بيدار
خاطرت هست به من مىگفتى : * خوب يا بدسپريست
صرفه در بىخبريست ؟ * حاليا صحبت سنگ است و سبو
ماجرا بر سر بود است و نبود * حرف اين نيست كه برگى افتاد
سرّ ويرانى جنگل حرف است .