تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
و درختان از درد * سر زا مىمردند آب چون آتش بود * و آتش در خرمن‌ها مرده بر زندهء خود مىگرييد * كشته بر قاتل خود مىخنديد شهر سنگستان بود * باز از هر بن سردابهء شب پچ‌پچ زمزمه‌اى مىآمد : * هاى ! همسايه ! كسى اينجا نيست ؟ نور در خانهء ما زندانيست

حرف

آشنا قصّه همان است هنوز * شب دراز است و قلندر بيدار خاطرت هست به من مىگفتى : * خوب يا بدسپريست صرفه در بىخبريست ؟ * حاليا صحبت سنگ است و سبو ماجرا بر سر بود است و نبود * حرف اين نيست كه برگى افتاد سرّ ويرانى جنگل حرف است .