راز برندگى تيغ
از يزيد بن مهلّب پرسيد * عربى خصم به هنگام ستيز
راز برندگى تيغت چيست ؟ * تيغ ما نيست چو شمشير تو تيز
گفت : بنگر كه دلم مىجنبد ؟ * هيچ از سنگ توان داد تميز ؟
هركه را قلب چنين مىباشد * تيغ او تيز بود ، خود خونريز
سنگستان
شهر سنگستان بود * تو به تو برج و حصار
برجبانانش همه سنگى بودند * هرچه طوطى و قنارى بود
در آن قفس سنگى بود * باد بىرخصتشان هيچ نمىتوفيد
خورشيد نمىتابيد * ماه در پيلهء خود مىپوسيد
شهر سنگستان بود * مردمى بودند با قامت سنگ
چشمشان تا كه به هم مىافتاد * همچنان سنگ به هم مىخوردند
جاى لبخند به هم مىگفتند * سرت اى سنگ به چند ؟
شهر سنگستان بود * باغ در زايش بىفرجامش
سنگ آبستن بود