اينك نمونههايى از شعر او :
صدا بىصدايى
كاش مىشد آشناى درد يكديگر شدن * يا كه در تاريكى بىاختران اختر شدن
من كه بودم ؟ خطبهخوانِ منبرِ خودباورى * شهره شهرى شدم در فنّ بىباور شدن
انتخاب سرنوشت گل به دست خود نبود * ور نه بىمفهوم مىشد واژهء پرپر شدن
از درون سينه چون آتش برآور شعلهاى * تا سراپا رقص باشى وقت خاكستر شدن
آه ! اين ايمان رنگآلود ما را بازداشت * در بهشت زندگى از نعمت كافر شدن
از صداى بىصدايى گوش جانم خسته است * نقش بسته در نگاهم آرزوى كر شدن
رجعت
بگير دست مرا و به خويش برگردان * غبار غربت تن را ز دامنم بتكان
اقامه از تو و قامت ز من كه تا خورشيد * به ظهر كتف تو بار دگر بگويد اذان
ضريح آبى چشمت عجب تماشاييست * مگر قنارى خورشيد لانه كرده در آن
بيا به روى سرت آسمان گشايد چتر * زمان به رقص درآيد ز رجعت ايمان
به ابر و باد و مه و آفتاب رخصت ده * كه با تو عكس بگيرند باز خنده زنان
صنوبر دل ما را رها كن از زندان * كه مانده است ذليلانه در اسارت نان
كوچه گرد
و با خود گفت حتّى يك چراغ مرد روشن نيست * اگرچه كوچه كوچه خانه در خانه چراغانيست
در آن شب كوچهگرد قصّهء ما همچنان مىرفت * قدمها كوچه را در حال طىّ كردن بدون ايست
كسى را با زبان بىزبانى جُستوجو مىكرد * بدون اينكه خود يا ديگران دانند آن كس كيست
ضمير ناخودآگاهش به او مىگفت كه برگرد * چنين روشنسرايى در ميان شهر داناييست
و شايد او كسى باشد كه چشم ما نمىبيند * زمان حتّى به قدر لحظهاى بىاو نخواهد زيست