تسليم
مىتوان ديده ز خورشيد گرفت * مىتوان چهرهء مهتاب نديد
مىتوان هر نفس از برج خرد * تا به سرحدّ جنون رخت كشيد
*
مىتوان مردن تدريجى را * نام ، يك هستى آرام گذاشت
مىتوان نام برآورد به ننگ * ننگ را نيز توان نام گذاشت
*
مىتوان سرزنش خلق شنيد * مىتوان دل به محن داد و فسرد
زار و افسرده و تنها و غريب * مىتوان در قفس تنگى مرد
*
مىتوان غنچهء شادابى را * با سرانگشت هوس پرپر كرد
ما و تسليم و رضا در بر خصم ؟ * آه ! هرگز نتوان باور كرد
خطّى به دلتنگى
ما رايت خورشيد به هر بام كشيديم * از مجمر گلگون شفق جام كشيديم
شهباز قضا در كف ما رام نمىشد * بس دانه فشانديم كه در دام كشيديم
گر زنده بناميم در اين ملك عجب نيست * دست طلب از دامن بدنام كشيديم
ما سوخته بوديم ، اگر پخته نبوديم * بااينهمه ناپختگى از خام كشيديم
گر شاهد مقصود همآغوشى ما شد * مزد طلبى بود كه در كام كشيديم
از حاصل دلتنگى عمرست « سروشا » * خطّى دوسه بر صفحهء ايّام كشيديم
ايران من
بشنو تو آواى مرا ، اى اختر رخشان من * اى بهترين بهتران ، اى حبّ عالىشان من