به كه گويم غم خويش
به كه گويم غم خويش ؟ * به تو اى باده ! كه توفنده و ناآرامى
به تو اى ابر ! كه آبستن بىفرجامى * به تو اى مهر ! كه سوزنده و آتشزايى ؟
به كه گويم غم خويش ؟ * روزگاريست سياه
همه در كفر و گناه * روزگارى كه دمت
همچو سدّ ، راه تو را مىبندد * بىسبب نيست نمك مىگندد
روزگاريست به كس تا گويى * از ره صدق و صفا
كه غلام تو شوم اى آقا ! * همچو يوسف به غلامى بفروشند تو را
وه ! چه نامردى و نامردانى * به كه گويم غم خويش ؟
قصّهء ماتم خويش * نيست يك هم نفسى
نيست چون كس به كسى .