ترانهء اميد
اگر ز پايه برافكند خصم خانهء ما * چه غم كه باز بود راه عادلانهء ما
هنوز بر سر ما شور زندگى باقيست * نويد بار به ما مىدهد جوانهء ما
بهجز طريق حقيقت رهى نمىپوييم * خجسته باد ره و رسم جاودانهء ما
سخن به لابه نگوييم پيش اهل ريا * اگر به مشت جفا بشكنند چانهء ما
بگو به خصم ز ما ، رخوتى نخواهى ديد * هزار داغ نهى گر به روى شانهء ما
بيا كه منزلت اتّفاق بشناسيم * كه باز تيره نسازد كسى ميانهء ما
به جان و دل تو ز شعر « سروش » عبرت گير * هماره بوى اميد آيد از ترانهء ما
فرياد سكوت
من از نهايت اندوه و درد مىگويم * هم از مخافت اين گلشن ملال آباد
به خنجرى كه نهان در ميان هر مشتيست * به طعنهاى كه بود در سكوت هر فرياد
*
در اين زمان پر از وحشت غبارآگين * كه پاى ماندن و ياراى غصّه خوردن نيست
من آرزوى دلم را كجا بميرانم * در اين سراى تباهى كه جاى مردن نيست
*
به پشت غنچهء شيرين و ناز هر لبخند * دريغ و درد ! كه بسيار جانگزا خار است
كسى كه با تو صلا ، مىدهد به غمخوارى * چو گرگ در پى انديشههاى بيمار است
*
ز حقّ مگوى برادر ! زبان حق لال است * هماره راى بسو و بهسوى باطل بود
هميشه كفّهء ميزان عدل ، در عالم * بهسوى محور بيداد و ظلم مايل بود
*
درون سينهء من خار درد مىشكند * فغان و غصّه مرا راه در گلو بستهست
دلم چو مرغ اسيرى به فكر پرواز است * ولى چه سود ! مرا بال آرزو خستهست