از سايههاى مبهم و مشكوك و شبآلود * از لحظههاى زرد و نارنجى جدايم كن
از وسعت تزوير و طعم گندم و عصيان * از رنگها ، اين قبلهها ، رو به خدايم كن
در خود نشستم در تب تنهاى يك ترديد * مثل سكوتى پُر ز فريادم صدايم كن
من رنگ آبم ، بوى باران ، طعم تزورم * از اين دورنگى التفاتى كن ، رهايم كن
پاييز بارانى
دلم در حسرت يكلحظه آسوده حالى بود * ولى آشفته نبض كوچههاى اين حوالى بود
هميشه بوى آب و دشت و دريا بر زمين جارى * دلِ زخم آشناى من ، اسير خشكسالى بود
و پايى در قفس اشكى كه با لبخند من مىريخت * هميشه كولهبار مُبهم من لايزالى بود
دلم مىديد گرگ و ميشِ يك پاييز بارانى * پرستويى به روى شانههاى اين اهالى بود
قفس تنهاى تنها وسعت سبزى فراسويش * و اين تصوير رازِ هاىوهوى بسته بالى بود
اى نجيب !
با بلوغى بالهايت تازه شد * وسعت پرواز بىاندازه شد
وقت رفتن يك بهار آواز تو * اشك من در حسرت پرواز تو
آه ! ماندم بىتو با دلواپسى * زخمههايى مىزنم بر بىكسى
دست تو ، سجّادهء تقدير تو * اشك من ، آيينهء تصوير تو
من نفهميدم تو را ، اى ياس من * مرگ بر افسوس و بر احساس من
تو كه رفتى در دلم باران گرفت * ميل رويش در نبودت جان گرفت
من خودم را صبح ، پَرپَر كردهام * من تو را امروز باور كردهام
بىتو من از انتها پر مىكشم * در خزان ، كوچ كبوتر مىكشم
*
تا كجا پرواز كردى اى نجيب * « تا قنوت روشن امّن يجيب » « 1 »
هامش
( 1 ) - وام گرفته از حبيب اللّه رضاييان .