مردى كه بوى كعبه ، بوى غدير مىداد * از دردها جدا شد ، در انتهاى غربت
چشم فقير كوفه ، توفان چشمها شد * آن شب كه برمَلا شد ، آن ماجراى غربت
مردى كه بوى زهرا ، بوى بقيع مىداد * صبحى پرندهاى شد ، او ، آن خداى غربت
به سالمندان چشمبهراه شعر ناتمام
فكر كردم زخمها را مىشود تقرير كرد * كلبهء ويرانهء قلب تو را تعمير كرد
فكر كردم مىشود بر فاصله خطّى كشيد * لحظههاى سبز دستان تو را تكثير كرد
فكر كردم مىشود با دستهاى عاطفه * خاطرات زرد ديروز تو را زنجير كرد
فكر كردم مىشود با زخمه بر تار گلو * بار ديگر واژهء افتادگى تحرير كرد
فكر كردم مىشود ناباورىهاى تو را * در ميان حسّ ديروز گُلى تفسير كرد
فكر كردم مىشود با يك تبسّم ، يك نگاه * واژهء شك و گمان را در دلت تحقير كرد
فكر كردم مىشود آينه در دستت نهاد * انعكاس بىكسىهاى مرا تصوير كرد . . .
تقصير من بود
تنها شدى و شكستى ، خود كرده درمان ندارد * در سوگ باور نشستى ، اين درد پايان ندارد
با زخم بايد بسازى ، تنديس ديروزها را * عريان بشو ، زخم بنشان ، دل راز پنهان ندارد
اى لحظههاى خدايى ! بر بىكسىها بباريد * اين ابرهاى مجازى ، يك قطره باران ندارد
تنها تو بودى خدايا ، يكرنگِ يكرنگ با من * تنها تو بودى و بىتو ، نبض نفس جان ندارد
با تابش دستهايت ، پاييز تبخير مىشد * تقصير من بود رفتى ، اين قصّه كتمان ندارد
طعم تزوير
من قطرهاى واماندهام ، دريا صدايم كن * از وهم اين امّا و شايدها رهايم كن
در اين هبوط ابرهاى زرد و دردآلود * با دستهاى تابشت ، فكرى برايم كن