درد هجر
دلى دارم از لاله خونبارتر * ز رخسارت اى يار ! گلنارتر
تنم هست از درد جانكاه هجر * ز چشم سياه تو بيمارتر
متاع غمت را گر افزون كنى * به جان تو هستم خريدارتر
ز كوى تو پا پس نخواهم گذاشت * شوم بيش از اين هم اگر خوارتر
به نزد تو من كمتر از خار و خس * تو پيش من از سر و سالارتر
بياييد تا رشته را بسپريم * به آن كس كه باشد سزاوارتر
دريغا ! كه از چاپلوسى شدند * عقبماندهترها ، جلودارتر
هرآنكو ستم ديد و ساكت نشست * بود از ستمگر ستمكارتر
من از مهر و احساس پيمانهاى * نديدم ز « سرشار » سرشارتر
ولاى مرتضى عليه السّلام
شستم از اشك شبانگاهى عذار خويش را * اى بنازم ديدهء اخترشمار خويش را
در نخستين وهله ، آرى ، مىپذيرد كردگار * پوزش ما بندگان شرمسار خويش را
كى شود تا هستى خود را ببازم پاى دوست * تا كنم زين راه افزون اعتبار خويش را
راه ناهموار و منزل نامشخّص ، اى دريغ ! * دست بىتدبير دارم اختيار خويش را
اى توانگر ! بر رخ ما مردم بىسرپناه * مىكشى تا چند چتر زرنگار خويش را
تا نباشد از سليمان ذرّهاى منّتپذير * مىكشد با سعى دندان مور بار خويش را
خوش بود گر گاهگاهى پاى ما آيد به سنگ * تا كه بشناسيم خصم و دوستدار خويش را
مستى ما را نكوهش كرد زاهد پيش خلق * مىكند كتمان به تردستى خمار خويش را
هركجا سر مىزنم هم صحبتى يكرنگ نيست * تا به قربانش كنم داروندار خويش را
با ولاى مرتضى « سرشار » از محشر چه باك * كى برد از ياد ، آن شه ، جان نثار خويش را