حيات را تو ببخشى مگر قوام اى دوست * و گرنه دهر مشمّايى و مقوّاييست
به نور عشق درآ ، ظلم محو كن ، ور نه * درون علم ، بشر غرق جهل و كانايىست
مگر به دست تو سامان پذيرد اين گيتى * كه بازوان تو خود مظهر تواناييست
در آز ، پرده ! كه آن جلوهء خدايى تو * رهايى بشر از چنگ و رنگ و رسواييست
نهفته آنچه به دل ، از فراق تو ، درد است * نمانده آنچه به جان ، طاقت و شكيباييست
نوازشى بكن اى نازنين ! ذخيرهء عشق * كه كام منتظران ز آن دم مسيحاييست
به دُردنوشى كوثر نشستهايم اى دوست ! * نياز ماست از آن خُم كه پاك و دريايىست
« سخنورا » سخنت بوى عشق او دارد * نگاه دار ! كه اين دولتت تواناييست
خام طبعى
مىتوان كرد به روى تو نگاهى گاهى * مىتوان آه كشيد از پى آهى گاهى
مىتوان سايهنشين خم گيسوى تو شد * مىتوان يافت سوى عشق تو راهى گاهى
مىتوان داد به دل از سر مهرت امّيد * هم به جان داد از آن ، كنج پناهى گاهى
با خيال تو توان يافت رهايى ز خيال * رفت در خلوت شامى و پگاهى گاهى
مىتوان سر ز سر شوق ، به پايت افكند * هم رخ ماه تو ديد ، ار تهِ چاهى گاهى
با نگاه تو توان فرّ سليمانى يافت * داشت از زلف تو در چنگ سياهى گاهى
نهراسيم ، اگر سر زند از ما جرمى * كه به عشق تو توان كرد گناهى گاهى
با تو از كاخ برَد صومعه گوى سبقت * باج از تاج كشد كهنه كلاهى گاهى
خامطبعيست « سخنور » كند ار فخر رقيب * پاى گل باد دواند پر كاهى گاهى
با من بيا
با من بيا به عالم بالا سفر كنيم * اين خاك و قصّه غمش از سر به در كنيم
با من بيا به مكتب ايمان و عاشقى * كز لفظ بگذريم و به معنا نظر كنيم
با من بيا به كنگرهء عرش اى حبيب ! * زين كهنه كجمدار ، به سرعت گذر كنيم